خرید بک لینک
بین چند تا آدم به اصطلاح شاخ و خفن یک اداره ی بزرگ و معروفی نشسته باشی.آدم خفن همان ها که رئیسند و اینها.از تو بپرسند خب...کار در اینجا چطور است ؟ دلت می خواهد روزی استخدام شوی؟ چه کاره دوست داری باشی ؟ اصلا نظرت راجع به این شغل چیست ؟ و تو بی ملاحظه بگویی راستش من دلم میخواهد توی یک روزنامه ای مشغول به کار شوم.به عنوان روزنامه نگار.یا که در یک انتشارات...حتی کتابفروشی کار کنم.بدم نمی آمد اگر از

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

ای که منع گریه بی اختیارم می کنی ؛ گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار.... .... فال خریدم.توی شلوغی مترو دختر بچه دستفروش خودش رو چسبوند به من.شبیه خودم بود.آروم.ساکت.خجالتی.صدای یواش. فال میخری ؟ نه عزیزم فال دارما مرسی نمی خوام نگاهش کردم...مترو شلوغِ شلوغ بود.با هر تکون تکیه می کرد به من.دوباره پرسید فال نمی خوای؟ نه ... فال هات چند هستن ؟ ۵۰۰ پول خرد داری؟ من ندارما... تو دستش دو تا هزاری

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

من دانش آموز درس خونی نبودم.باهوش هم نبودم.به جاش حواس پرت بودم.خیالباف بودم و تو کلاس ریاضی به قایق سواری تو ونیز فکر میکردم و موقعی که معلم دینی میگفت از موهاتون آتیشتون میزنن به رقصیدن و خوانندگی تو نیویورک فکر می کردم.سال آخر هم هنوز خیال باف بودم.تو خیالاتم من دختر شاه بودم که با لباس مبدل تو شهر زندگی میکردم و پسری که چشاش آبی بود و از قضا سیکس پک داشت و جایی نزدیک خونه ما خونشون بود شوالیه

برچسب: ۳۱ماجرای,کنکور, نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

تا حالا چشم به راه بوده اید ؟ شده است مسافری داشته باشید ... ؟ موقع رفتن بدرقه اش کرده باشید، با دست خودتان از زیر قرآن ردش کرده باشید .از کیفتان پول بردارید و دور سرش بچرخانید و بیندازید صندوق،توی ظرف آب بریزید پشت سرش بپاشید.شروع کنید چهارقل خواندن و آیه الکرسی فوت کردن پشت سرش...دیده اید بعدن که می رود چه غمی توی دلتان می آید ؟ جنسش از آن غم هایی است که یک دفعه می زند به اعصاب آدم...آدم خودش نم

برچسب: بدرقه,برگشت,ندارد, نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

فکر می کردم دیگر اوضاع خوب شده است.همه چی رو به راه است.و تا حالا هم همه چیز به میل من پیش رفته است.به خواست من.همه اتفاق های خوبی که دلم می خواست افتاده و آن هایی هم که منتظرشان بودم توی راه هستند... فکر می کردم حال من خوب است...خیلی وقت بود اینجوری فکر می کردم...شاید یکسال...شاید بیشتر...دل بسته بودم به همه حالی که فکر می کردم خوب است... انتظار نداشتم دوباره از همان جای قبلی زخم بخورم...فکر می ک

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

یک جای نوشتن هایم حس کردم که مسئولم ! در قبال وقتی که خواننده ی وبلاگ می گذارد تا بخواند.... نه اینکه بلد باشم خوب بنویسمبه درد بخور و آموزنده یا دلنشین بنویسم.نه...فقط به خودم گفتم همین که وقتی یک نفر می آید وبلاگ من اراجیف نخواند خودش خیلی است... چند روزی منتقل کردم جای دیگر.قریب به ۳۰ پست را پاک کردم.که اراجیف هم از آن جمله بود.... حالا سعی می کنم احترام بیشتری قائل شوم برای کسی که می خواند..

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

از خوبیای هم کلاسیام این و بگم که....

نامه بلند بالا مینویسن و سخنرانی می کنن و اینا...که فلان استاد کلا از اخلاق مشکل داره...درس دادنشم که....

تهش نامه رو نمیدن ... چون نمره ی خودشون تاپ میشه !

میگن...

هیچکس ترم بعد این استاد و بر نداره...

...

حتی دیشب گفتن کسی بر نمیداره تو ام بر ندار !

حتی اول صبح...

الان که رفتم سایت میبینم تنها کسی که بر نداشته منم !!!!

چرا اخه ؟!

برچسب: مسائل,دانشگاه, نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

قسمتی از کتاب مردی به نام اوه هست که دلیل ساکت بودن و منزوی بودن پیرمرد را اینگونه بیان می کند که دلش نمیخواهد هیچ صدا و حرفی بشنود مبادا صدای همسرش که چند ماه پیش فوت کرد از خاطرش برود... این روز ها هر چه می نویسم و می خوانم با صدای استاد تصور میکنمش.استاد یک جوری می خواند که به دل ادم می نشست.حتی نوشته های بی سر و ته من را...هر از گاهی که می خواست پیشنهاد بدهد چطور بهتر است...یک جوری می خواند که

برچسب: نوشتن, نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

صفحه بندی